من از همه جا بریده و خسته
درهای دو عالم روی من بسته
بی هم نفسی نمی شود دردم
من از همه یار و یاوری سردم
دردم ز تب وصال یارم نیست
بل یار و وفای آن به کارم نیست
من از غم عشق خاکی ام آزاد
کین داغی بی نشان برم بر باد
من از غم این زمانه بیمارم
هر شام در این بستر خواب بیدارم
بینم که چگونه شمع در آب است
پروانه نمی گزد ککش،خواب است
بینم که چگونه این تباهی ها
از دامن او بشسته پاکی ها
آتش به لب شکوفه ی خاموش
تنگش گرفته دربر و آغوش
بینم که که چگونه کوبدش بر خاک
این وادی پر نشیب،این تریاک
این آینه در آتش یک حادثه می سوزد
تک جاده و تک آدم از بهر بهشتش فوزد
از چادر شب کشیده رخ خورشید
هیچش نه ستاره و نه مه رخشید
بینم که در این سیاه ظلمت ها
در هم شکنان شکسته حرمتها
ای زن بکشید گر رضا از سر تو چادر
گر بر سر تو شراره زد مأمور
اینک چه تفاوتی بود در آن
کز چادر و روسری شدی نالان
دیروز زباحجابی ات دلخور
امروز ز بی حجابی ات حد خور
هر آینه بر سر جهان خشم است
دردیست ،دوای آن بگو چشم است
بگشا دو دیده بر همه عالم
بین خیمه زده سراسرش ظالم
شمشیر نگاه توست برنده
پس ضربه بزن چو شیر غرِِِِّنده
نگریز زبرق شعله ی آتش
در ایست،بشو بر این بلا آبش
نه!..آتش و آب نیست چاره ی مردم
از بهر خموشی اش بمان ،نشو هیزم
