*تا سحر...*
جانمازم را می گذارم لب چشمه
می نویسم لب رود
و دعا با رخ امواج سحر می خوانم
می نویسم بر لب قبله ی ایمان
و کلام ابدی را به رخت می ریزم
وتمام دردهایت را به یک لحظه ی نور می فروشم
و تو از انعکاس تصویر محبت در آینه ی فطرت ها
تا سحر می خوابی


