احساس ها به کجا می روند؟
پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386

 

 

ومن از خود می پرسم احساس ها به کجا می روند؟

 

و در درون اشک می خوانم

 

 احساس ها به سوی جاودانگی می روند

 

احساس ها به سوی ابدیت

 

به همان جایی که تو خواهی رفت می روند

 

احساس ها زودتر از تو به بلوغ می رسند

 

و از بدن سرد و کال تو پر می کشند

ا

حساس ها می روند تا بگویند تو برای جاودانگی آمده ای

 

می روند ز دریا تا ساحل را به یاد آوری

 

نگو احساسم رفت بگو پنهان شد

 

بگو احساس من برای همیشه در دیواره ی قلبم پنهان شد

 

احساس تو در ابر احساس تو در خورشید

 

احساس تو در ماه پنهان شد!

 

و من می دانم روزی احساسمان را خواهیم یافت

 

و تو همچنان می روی و تو همچنان می دوی

 

می روی و می دوی تا به احساس های سوار بر باد برسی!

 

 

شاعر بی کس
پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386

*شاعر بی کس*

 

هیچ نگاهی رو به شعر من ننهاد

 

هیچ کس تبسمی بر چهر من ننماد

 

هیچ کس شعر مرا رنگ نکرد

 

هیچ کس قافیه هم سنگ نکرد

 

شعرهای من از پشت چشمه می ریختند

 

دیگران به لطف حسد سد بر چشمه می آویختند

 

درخت لطافت در وجود من می رویید

 

هیچ کس نمی چید گلی،هیچ کس نمی بویید

 

عاشقانه می سرودم برای عشق

 

من بالغ شدم راه یافتم در سرای عشق

 

شدم در ره عشق یک رنگ و یکه تاز

 

معبود من، عاشقانه می بردمش زهر سو نماز

 

کم کمک غم از پشت شعرهایم پیدا شد

 

نوشتم از روی تنهایی و غرور رسوا شد

 

نبردم من هرگز نیاز به سوی بیگانه

 

نکردم قصر پاکی را ب دست خویش ویرانه

 

من اما همیشه در تلاطم یک سکوت

 

می شکستم و می سریدم به سوی هبوت

 

هیچ غریبه ای که دست من نگرفت هیچ

 

هیچ آشنایی به اشک من نگرست هیچ

 

من اما به لطف صداقت،به لطف قلم

 

شدم در ره عشق بازان سوار بلم!

 

وصال
جمعه 14 دی ماه سال 1386

 

بین من وتو فاصله ایست

 

فاصله ای به اندازه ی واقعیت

 

واقعیتی به اندازه ی مرگ

 

و مرگ تعبیر دیگر وصال است

 

   1      2    >>





Powered by WebGozar