برای خود
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

 

من پر از شور من پر از شعر

 

من پر از حس شکفتن

 

 

در درون نطفه ای تنگ

 

در اتاقی سرد و بی رنگ

 

 

وانگار در این پوست بی نفس مسدود

 

 نمی شود زندگی شاعرانه کرد

 

 

وانگار در میان لاشخورهایی که آب از دهانشان جاریست

 

 نمی شود مرد در خود و در دیگری زاده شد

 

 

ودر این گورستان قلبهای قدیمی تلمبار شده

 

نمی شود انگار عاشق شد

 

 

 

در مقابل این چشمان همیشه باز و پرسشگر

 

نمی شودراه رفت،نفس کشید،خندید بی دغدغه

 

 

وحتی خودت را هم می خرند

 

ونمی شود تنها شد با این خودخیانتکار

 

 

نمی شود...

 

 

تا ابد نمی توانیم بدون این صداهای گنگ و هشداردهنده

 

درون خودمان،با خودمان،وبرای خودمان زندگی کنیم!

 

***********************************

 

دوباره تجربه خواهم کرد خودم را درون خودم

 

 

پندانه
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

 

یک نفر حقیقتی فاش کند

 

کی؟،کجا؟،کی بود؟را،کاش کند!

 

 

کاش اینگونه نبود تفسیر حرف

 

موضع ما پوشش سخت نبود برای برف

 

 

کاش دریای دروغ گمگشته بود

 

آسمان از کاذبان برگشته بود

 

 

کاش تعبیر حسد نابود بود

 

قصه ی شهد،عسل تابود،بود

 

 

کاش من ها،توها،ما می شدیم

 

همگی در بطن گرما می شدیم

 

 

کاش روی را سخت اگر بگرفته ایم

 

نفسمان در بند باشد،نه!،پنبه رشته ایم

 

 

کاش گل را اندکی رنگ دهیم

 

هر دورویی،نام او ننگ دهیم

 

 

می اگر می گیریم در دست ما

 

آن شراب ناب،باشدش عشق خدا

 

 

بر دوراهی اندکی صبر کنیم

 

هر بخاری را از بهر جهان ابر کنیم

 

 

شعر سهراب نگاهی بخورد

 

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

 

 

از سلام باد ادب درک کنیم

 

تنبلی را زان سبب ترک کنیم

 

 

دفترم لبریز شد از حرف و پند

 

تو برو حافظ بخوان،این را ببند

 

 

اینم عکس حافظ واسه اینکه مطلب بهتر جا بیفته

دختر
پنجشنبه 18 بهمن ماه سال 1386

چیزی انگار در ضمیر من جا به جا می شود

 

و... وجودم را در بر می گیرد

 

می نویسم آن را بر روی کاغذ

 

 

چیزی انگار مرا می خورد

 

و خودش جان می گیرد

 

چیزی انگار در من راه می رود

 

 

او تبدیل من است

 

و شاید یک انسان دگر است

 

و شاید من و دیگریست...!

 

 

من کماکم می روم،او نمانم می رسد

 

حس من به آن حس دو رنگیست

 

وانگار رنگ او رنگ قشنگیست

 

 

گرم است و گرمم می کند

 

قلب من نقطه ی تصویر نگاهش

 

گوش من همدم تکرار کلامش

 

 

آرام در گوشم زمزمه می کند

 

روزی تورا فتح خواهم کرد

 

و وجودم می لرزد

 

 

چقدر صدای گامهایش نزدیک است

 

وانگار احساسش در قلب من شریک است

 

و چه ظریفانه مرا نرم می کند

 

 

چیزی انگار به ندای قلبم پاسخ می دهد

 

می شود تنها نگار

 

لطافت گم شده ام را می کند بیدار

 

 

کودکی ام را صدا می زند

 

کودک که می آید

 

تازه می فهمم من کیستم!

 

 

من پیدا شده ام...

 

من شکوفا شده ام...

 

من و می دانم ها آمده اند

 

 

او که آمد،من شد

 

و درونم گم شد!

 

و مرا از بر شد

    

 نام او دخترشد

                  

   1      2    >>





Powered by WebGozar