کلاس درس
دوشنبه 6 اسفند ماه سال 1386

خوب معلومه که این شعر

برای یه معلم بداخلاق سروده شده

 

 

نه شنوا،نه بیناست!

 

سوالی در مغزش جاری نیست

 

بی پرسش و بی پاسخ...!

 

و به قول سهراب آدمی بی رویاست

 

 

می رود به سوی ندانستن

 

به سوی نابودی فرهنگ قلم

 

به هیچستان کلام

 

می کند ادعای توانستن

 

 

در درونش ذهن می خوابد

 

کنجکاوی ممنوع!

 

طرح پرسش ممنوع!

 

زمزمه ممنوع!

 

در برونش لکه ی بی خردی می ماند

 

 

کلام از اطاعت فراتر نمی رود

 

بله قربان آزاد!

 

سرسپردن آزاد!

 

گوش دادن آزاد!

 

 

قصه ی ما و نمی دانم ها از بهتر نمی شود؟!

 

 

نگاه تیز و برنده

 

می شود شمشیر بر قلبت

 

می کند غوغا در آرامشگاه آبی آدم

 

 

کلام سوزناک و کشنده

 

خشک و بی احساس

 

با وجودی سرد،با همین اوضاع

 

می کند مقدس ترین کار دنیا

 

به صدای نوک کاغذ حساس

 

 

شاید او خوشحال است

 

که سکوت در کار است

 

شایدم در آرزو

 

که چرا بد حال است

 

 

دیوار در بند خفقان

 

نیمکت از ضربه ی دستش بیدار

 

ذهن من اما...

 

در تلاطم و عصیان

 

 

تو که می دانی بگو..

 

درس انسانیتت کو؟

 

تو بگو... این رسم کلاس درس است؟

 

تو که می دانی بگو؟......

 

 

تقدیم به معلم بد اخلاق...!

 

(معلما گل هستن ولی بعضیاشون...)





Powered by WebGozar