پیام آور...!
دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386

                      پیام آور...!

 

ومن آیا با این همه خشم

 

می توانم برای تو پیام آور شادی باشم؟

 

 

ومن با این همه کینه

 

می توانم آیا لطافت را در روح تو تزریق کنم؟

 

 

با این همه اشک و خون ونفرت

 

بازهم آیا صلح رویایی را از من می خواهی؟

ا

 

طراف من چیزی جز آجرهای سر به فلک کشیده و بی رنگ نیست

 

آیا باز هم می خواهی رنگ را برای تو به ارمغان بیاورم؟

 

 

من چیزهایی را می بینم که احساس را چنگ می زند

 

من دزدی معصومیت را دیدم

 

 

من زنی را دیدم که خیانت را زیر چادرش پنهان می کرد

 

ودادگاهی که در آن عاطفه محکوم می شد

 

 

من صداقت را در پشت چراغ قرمز دیدم

 

و دروغ را که قدم می زد در پیاده رو

 

 

اطراف من چیزی جز سکوت های پیا پی حق نیست

 

و فریادهای عدالت به سوی خفیف ترین ناله ها می رود

 

 

و انگار در صدای بوق های این ماشین ها

 

پرده های گوش این جماعت را پاره گشته

 

 

صدای فقر از جنوب و صدای ریا از شمال به گوش می رسد

 

چشمم به راه که کی کاوه ی ضحاک کش ز راه می رسد

 

 

من انسانی را می شناسم که

 

 تا آخرین لحظه ی عمر طعم گوشت را نچشید

 

و انسانی که از سیری ،هوای جگر زرافه ی غربی را می کند

 

 

به بی راهه نرو! گوشت را محکوم نمی کنم

 

که چرا حق انتخاب ندارد!

 

 

تو ای اشباع شده! تو را محکوم می کنم

 

که چرا حق انتخاب داری؟!

 

 

در کنار من که شاید مترش به صد هم نمی رسد

 

انسانیت لگد مال شده و ظالم جایزه ی نوبل گرفته

 

 

آیا باز در این فضای مه آلود و غم آور

 

از من می خواهی رنگ صورتی را برای تو تفسیر کنم؟!......

 

 

 

 





Powered by WebGozar