دخترک خنده کنان می رفت
ونگاهش به افق بود
آنچنان مست و پر از شور
که صدف هم به وجودش غبطه خور بود
عابران مست تماشا
دختران رنگ تعجب
آسمان حس حسادت
وزمینش می بالید به او
آبشار از سر گیسویش جاری
آفتاب در پس چشمانش قایم
ونگاهش کاری!
رنگ چشمش نایاب
مثل یک نقطه ی نورانی
هر کسی بیلی در دست
صورتش را به جراحت بردند
تیغ حرفان حاضر
گوش بی در درکار
پچ پچ بی بردار
خواستند که غمش بندازند
هدیه هاشان اشک
ولی او می خندید
همچنان می رقصید
قاصدک در باد
دخترک آزاد
همگان فریاد
قاصدک می غلتید
وتبر بوی شکست می دید
همه از او گردان
جز خدای منان
وکسی هیچ نفهمید
کسی هم هیچ نپرسید
این دخترک پرتپش خوش دل و زیبا
چه غمی در دل دارد!؟...
