
شاید به قدر نقطه ام
شاید به قدر کافی ام
شاید صدای وحشتم
شاید سکوت پاکی ام
من روی خط مادگی
من در سرای فانی ام
وقتی خدا از گل معما آفرید
در حل آن هیچش نبود آسانی ام
وقتی مرا چون میخ بر روی بدن می کوفتند
بر من نشد،من می روم یا در سرای باقی ام
صد پند از این خاک ها برمن رسید
من همچنان در پرتوی نادانی ام
من این من بی اصل را جان می برم
امّا نمی دانم هنوز ...من ناجی ام یا جانی ام؟
سارق بیامد روح من را در ربود
حجت کجاست؟ من سارقم یا این من روحانی ام
باران بشست هر شوخ بر این تن نشست
من این تنم یا آن شب بارانی ام؟
من را به جرم پرسشم حد می زنند
شکوه نباید بر حکم،خودبانی ام
زنده برای زندگی حد می زند
حالم نمی داند هنوز... از زندگی من شاکی ام




