غریب قفس
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387
برای من که غریبم
در این سززمین ناشناخته
نه راه پیش مانده،نه پس!
من نه اینم که از ارتعاش تارها ساکن ترم
من می آیم از شلوغستان نگاه
از پشت التهاب نفس!
می شکنم اکنون در این حباب تنگ
تا کی شکستن و سکوت؟
تا کی تماشای هوس؟
من را در این نبودن بودن ها اتاقی داده اند
با حسرتم بر سردرش نوشته ام
دیگرم غربت و تنهایی بس!
جز سرزنش، دروغ،چیزی نمی آید به خلق
کاشم نبود این گوش
نمی شنودم گفت کس!
من از تمام راه ها بیرون شدم
راهی نمانده بر دلم
جز راه یأس!
تمام برگ های من در این هوا پژمرده شد
خشکم و خالیم
چیزی نمانده بهر هرس!
نجات تنم به دست خودم میسر است
روزی که کلید یافته شود
روزیست که من آزادم از این قفس!

