تا سیاهی برود تا سپیدی برسد
شنبه 15 تیر ماه سال 1387

شبم از نیمه گذشته
دلم امّا... با آنکه شب است و تاریک
در پی روشنی صبح نشسته
شب من پر سکوت و پر راز
دل من چشمک آن ستاره را می خواهد
دل من از میان این تاریک سیاه
وز درون ظلمت رنگ نگاه
نور قرص ماه را می طلبد
تن من تب دارد امشب
تب شادی و سرور
و پریان سرای قلبم
آنقدر پای می کوبند بر وجودم
تا سیاهی برود،تا سپیدی برسد!
تا که آن باد سحر،بدمد در من
و وجود خفته و خواب مرا بیدار سازد
تا درون خام من پخته شود
و لب خورشید را لمس کنم
و بروید در رنگ سحر..!
دست در دست من اندازد
تا سیاهی برود،تا سپیدی برسد...!

